
بخارا؛ موزه ادبیات ایران | دیدار با علی دهباشی و بخارا | گفتگو با دکتر محيط
رفتهام بالکن کتابخانهام، ماه را میبینم؛ ماه شب چهارده است اما چرا اینقدر غمگین؟
رنگ نارنجی رو به بنفشش گونه ای دیگر است، ستاره ای دیده نمیشود، فقط هلال ماه است و بغضی فرو خورده.
تازه از بخارا آمدهام؛ از دیدار علی دهباشی.
رفته بودم میدان فردوسی، نبش قرهنی، برای دیدن دوستی، تلفن زنگ میزند؛ روی صفحه تلفنم نوشته میشود علی دهباشی.
- سلام
- سلام
- چطوری آقای علیخانی؟
- خوبم آقای دهباشی، من نزدیک شما هستم، لطفا آدرس بدهید تا نیم ساعت دیگر میرسم آنجا.
